سلام...
میخوام بنویسم...تا یادم نره که زندم...نفس میکشم...تنهام...اصلا مینویسم تا موجودیتم و توی این دنیای بیدر و پیکر به خودم ثابت کنم...
شاید این وبلاگ بتونه انگیزه ای بشه واسه شاد زندگی کردن...
آدم افسرده ای نیستم...فقط تنهام...و میخوام واسه خودم بنویسم...فقط واسه دل خودم...
خب...
امروز جالب نبود...یه جورایی دلم گرفته بود بقول مامانم دوباره زده بود به سرم...با بابام دعوا کردم...البته بعدش خودم رفتم آشتی کردم چون تحمل قهر و ندارم...نمیدونم چرا نمیتونم هیچجوره با بابام کنار بیام...اصلا نمیتونیم حرف همدیگرو بفهمیم...
بگذریم...
نمیدونم چرا انقدر سردرگم هستم...خودم و گم کردم...نمیدونم چی میخوام...و این باعث شده احساس پوچی کنم...بدجوری...دوست دارم بشینم یه گوشه فقط گریه کنم...
ولی خیالی نیست...
این نیز بگذرد...
خوشحالم که زمان میگذره...از این لحظات سردرگمی نفرت دارم...
از خودم هم...
از خودم هم...
از خودم هم...