-
هشتمین نوشته:جرئت داشته باش!!!تو میتونی...
27 اردیبهشت 1385 08:43
سلام... هوا بدجوری مخ میزنه...گرمه...خورشید هم که مثل کودکی که لج کنه فقط میتابه!!!نمیدونم میخواد چی بگه؟؟؟تمومش کن!!! اردیبهشت هم...داره میره... بهتر!!! اینجوری من راحت تر نفس میکشم...راحت تر بیخیال میشم...راحت تر راحت میمیرم...!!! شجاع کسیه که وقتی تصمیم میگیره کاری انجام بده اگرچه میدونه رسیدن بهش سخته اگرچه دلهره...
-
هفتمین نوشته:نگاه کن!هنوز امیدی هست...
12 اردیبهشت 1385 11:59
سلام... این روزا خوبم...با خودم کنار اومدم...دیگه از اون گریه کردنها...جیغ کشیدنها...افسردگیها...خبری نیست...حالا امید مونده با یه دنیا عشق و زندگی...شاید دور باشم از جایی که همه ی عشقم..نه!!!همه ی وجود و زندگیمه... اگرچه فکرم همهش اونجاست و تالاپ تالاپ!قلبم به عشقش میتپه...ولی...زندگی همینه!!!اگه نباشه که دیگه اسمش...
-
ششمین نوشته:گریه نمیکنم...
31 فروردین 1385 11:46
سلام... تاحالا شده از ۲۴ ساعت روز ۱۸ ساعتش و خواب باشین ۶ ساعت بقیشو مدرسه!!!؟؟؟ امیدوارم اینجوری نشین چون خیلی مزخرفه...این تنها راه حلی که پیدا کردم...بعد از همه ی اون گریه ها...سردرگمیها...نگرانیها...ترجیح میدم خواب باشم و چیزی نبینم...راستی بهار اومده...اینجا بهارش قشنگه...تنها دلیلی که من و بیرون...
-
پنجمین نوشته:ساکت باش!!!
26 فروردین 1385 14:07
سلام... من هنوز زندم...نمیدونم چرا خدا انقدر سنگدل شده!این روزا مرگ هم لیاقت میخواد...!!! یک زمانی وقتی گریه میکردم خالی میشدم...احساس میکردم همه ی سختیها٬مشکلات٬دردها٬کینه ها پاک میشن و میرن...و فقط یه حس خوب باقی میموند با امید به آینده...امیدی که ثابت میکرد زندم...نفس میکشم و خدایی هنوز اون بالاها دلواپسه...نگران...
-
چهارمین نوشته:همین که هست...!
17 فروردین 1385 12:11
سلام... نمیدونم چی من و به این وبلاگ میکشونه...شاید چون فقط واسه خودمه و کسی ازش خبری نداره...ولی مهم نیست...مهمه؟؟؟نه... دیروز بارون اومد...من عاشق بارونم...یعنی بودم...ولی حالا...مثل همه ی اون چیزایی که واسه گذشتس تکراری شده...دیگه واسم فرقی نمیکنه...بیاد یا نه؟!دیگه گریه نمیکنم...داد هم نمیکشم...فقط چشمامو...
-
سومین نوشته:زندگی تکراری
14 فروردین 1385 12:59
سلام... زندگی کردن کلا سخته...از اون سختتر شاد زندگی کردنه...و سختتر از همه زمانی هست که میبینی اون چیزایی هم که یه زمانی شادت میکرد حالا تکراری شده...دیگه نمیتونه به هیجانت بیاره...ناخوداگاه ازش متنفر میشی...و من الان از همه چیز متنفرم!حتی از تو...از خودم...از همه... هنوز سردرگمم...هنوز خودم و هم نمیتونم تحمل...
-
دومین نوشته:روزگار من...
12 فروردین 1385 12:45
سلام... از اینجا خوشم اومده...نه کسی میشناستم...نه با کسی آشنام...یه غریبه ی تنها... صبح...یهچیزی توی گوشم زنگ میزنه...باز ای الهه ناز...با دله من بساز...وایییییی!کمش کن...خوابم میاد...کین غم جانگداز...برود ز برم...نه...مامان...نه...گر دل من نیاسود...از گناه تو بود...بیا تا ز سر گنهت گذرم...احساس میکنم صورتم خیس...
-
اولین نوشته:من سردرگم
11 فروردین 1385 11:11
سلام... میخوام بنویسم...تا یادم نره که زندم...نفس میکشم...تنهام...اصلا مینویسم تا موجودیتم و توی این دنیای بیدر و پیکر به خودم ثابت کنم... شاید این وبلاگ بتونه انگیزه ای بشه واسه شاد زندگی کردن... آدم افسرده ای نیستم...فقط تنهام...و میخوام واسه خودم بنویسم...فقط واسه دل خودم... خب... امروز جالب نبود...یه جورایی دلم...