سلام...
من هنوز زندم...نمیدونم چرا خدا انقدر سنگدل شده!این روزا مرگ هم لیاقت میخواد...!!!
یک زمانی وقتی گریه میکردم خالی میشدم...احساس میکردم همه ی سختیها٬مشکلات٬دردها٬کینه ها پاک میشن و میرن...و فقط یه حس خوب باقی میموند با امید به آینده...امیدی که ثابت میکرد زندم...نفس میکشم و خدایی هنوز اون بالاها دلواپسه...نگران یکی از بنده های زبون نفهمشه...ولی...الان وقتی گریه میکنم...بیشتر و بیشتر آرزوی میکنم کاش نبودم...کاش زمان بر میگشت...کاش..
و سرم چیزی نمونده که بترکه...
تاحالا شده توی یک جمع که همه شادن و با بیخیالی راجع به زندگی روزمره صحبت میکنن و گاهی صدای خندهاشون گوش و کر میکنه باشی و احساس کنی وصله ی ناجوری هستی؟؟؟تو پیرزن و چه به خندههای از ته دل...؟؟؟اون موقع است که میگی ای وای...جوونی...
سقوط من در خودمه...
آروم باش...بالاخره تموم میشه...