پنجمین نوشته:ساکت باش!!!

سلام...

من هنوز زندم...نمیدونم چرا خدا انقدر سنگدل شده!این روزا مرگ هم لیاقت میخواد...!!!



یک زمانی وقتی گریه میکردم خالی میشدم...احساس میکردم همه ی سختیها٬مشکلات٬دردها٬کینه ها پاک میشن و میرن...و فقط یه حس خوب باقی میموند با امید به آینده...امیدی که ثابت میکرد زندم...نفس میکشم و  خدایی هنوز اون بالاها دلواپسه...نگران یکی از بنده های زبون نفهمشه...ولی...الان وقتی گریه میکنم...بیشتر و بیشتر آرزوی میکنم کاش نبودم...کاش زمان بر میگشت...کاش..

و سرم چیزی نمونده که بترکه...



تاحالا شده توی یک جمع که همه شادن و با بیخیالی راجع به زندگی روزمره صحبت میکنن و گاهی صدای خندهاشون گوش و کر میکنه باشی و احساس کنی وصله ی ناجوری هستی؟؟؟تو پیرزن و چه به خندههای از ته دل...؟؟؟اون موقع است که میگی ای وای...جوونی...



هیس!!!گریه نکن...آروم باش دختر...فقط تحمل کن...خودت خواستی...پشیمونی فایده نداره...


کسی حرف من و انگار نمیفهمه...مرده زنده خواب و بیدار نمیفهمه...واسه ی تنهایی خودم دلم میسوزه...قلب امروزی من خالیتر از دیروزه...


روزگار سختیست...زندگی دور از جایی که عاشقشی...جایی که فقط و فقط به عشق اون زنده ای به امید اینکه فقط یک بار دیگه ببینیش...حسش کنی...بعد...بمیری...

جلو آینه میشینم... به چشمای خودم خیره میشم...آروم آروم گریه میکنم...درحالی که  صدای داریوش توی گوشم زنگ میزنه...

سقوط من در خودمه...

آروم باش...بالاخره تموم میشه...