سومین نوشته:زندگی تکراری

سلام...

زندگی کردن کلا سخته...از اون سختتر شاد زندگی کردنه...و سختتر از همه زمانی هست که میبینی اون چیزایی هم که یه زمانی شادت میکرد حالا تکراری شده...دیگه نمیتونه به هیجانت بیاره...ناخوداگاه ازش متنفر میشی...و من الان از همه چیز متنفرم!حتی از تو...از خودم...از همه...


هنوز سردرگمم...هنوز خودم و هم نمیتونم تحمل کنم...نمیدونم چه کاری درسته...هنوز درگیر باید و نباید ها هستم...و این انتظارات لعنتی...خودم هم خودم و باور ندارم...چون میدونم چی میخوام...چی دوست دارم...ولی جرئت انجامشون رو ندارم...از ترس نیست...خودم هم نمیدونم چه مرگمه...من اینجوری نبودم...اون نیلوفری که من میشناختم از هیچی واهمه نداشت...و به اینجا که میرسم با همه ی وجود از خودم متنفر میشم...


و پوچی...


خیلی خستم...

 

دومین نوشته:روزگار من...

سلام...

از اینجا خوشم اومده...نه کسی میشناستم...نه با کسی آشنام...یه غریبه ی تنها...


صبح...یهچیزی توی گوشم زنگ میزنه...باز ای الهه ناز...با دله من بساز...وایییییی!کمش کن...خوابم میاد...کین غم جانگداز...برود ز برم...نه...مامان...نه...گر دل من نیاسود...از گناه تو بود...بیا تا ز سر گنهت گذرم...احساس میکنم صورتم خیس شده...باز میکنم دسته یاری به سویت دراز...وا!این کارا واسه چیه؟؟؟بیا تا غم خود را با راز و نیاز...ز خاطر ببرم... مامان:نیلو؟؟؟پاشدی؟؟؟من:آره...نمیزاری من بخوابم...سریع صورتم و خشک میکنم...


دوباره نمیدونم چی شده...دلم واسه همه چی تنگ شده...واسه کارایی که یه موقعی ازشون متنفر بودم...مثل گوش دادن به آهنگهای قدیمی...نشستن سر سفره در کنار خانواده... قورمه سبزی...دوغ...پلوی زعفرون زده...بوی نارنج...حیاط خیس خونه ی مامانی که بوی نمش از هر شرابی مست کننده تره...گلای نرگس و مریم و لاله...و من...شاد و سرخوش...با بیخیالی در حال کشتی گرفتن با پسر عمم هستم...دلم واسه عاشق شدن هم تنگ شده...با یک نگاه...یه لبخند...یه سلام.. یعنی زندگی انقدر قشنگ بود و من نمیدونستم؟؟؟


هنوز سردرگمم...هنوز پوچ و خالی...نمیشناسمش...این کیه دیگه؟؟؟از کجا اومده...آشنا نیست...ازش متنفرم...

متنفرم...متنفرم...متنفرم...

آنکه او ز غمت دلبندد چون من کیست؟
ناز تو بیش از این بهر چیست؟

تو الهه نازی در بزمم بنشین...
من تو را وفادارم بیا که جز این...
نباشد هنرم...

اینهمه بیوفایی ندارد ثمر...
بخدا اگر از من نگیری خبر...
نیابی اثرم...

اولین نوشته:من سردرگم

سلام...

میخوام بنویسم...تا یادم نره که زندم...نفس میکشم...تنهام...اصلا مینویسم تا موجودیتم و توی این دنیای بیدر و پیکر به خودم ثابت کنم...

شاید  این وبلاگ بتونه انگیزه ای بشه واسه شاد زندگی کردن...

آدم افسرده ای نیستم...فقط تنهام...و میخوام واسه خودم بنویسم...فقط واسه دل خودم... 

خب...


امروز جالب نبود...یه جورایی دلم گرفته بود بقول مامانم دوباره زده بود به سرم...با بابام دعوا کردم...البته بعدش خودم رفتم آشتی کردم چون تحمل قهر و ندارم...نمیدونم چرا نمیتونم هیچجوره با بابام کنار بیام...اصلا نمیتونیم حرف همدیگرو بفهمیم...

بگذریم...

نمیدونم چرا انقدر سردرگم هستم...خودم و گم کردم...نمیدونم چی میخوام...و این باعث شده احساس پوچی کنم...بدجوری...دوست دارم بشینم یه گوشه فقط گریه کنم...

ولی خیالی نیست...

این نیز بگذرد...

خوشحالم که زمان میگذره...از این لحظات سردرگمی نفرت دارم...

از خودم هم...

از خودم هم...

از خودم هم...