سلام...
من هنوز زندم...نمیدونم چرا خدا انقدر سنگدل شده!این روزا مرگ هم لیاقت میخواد...!!!
یک زمانی وقتی گریه میکردم خالی میشدم...احساس میکردم همه ی سختیها٬مشکلات٬دردها٬کینه ها پاک میشن و میرن...و فقط یه حس خوب باقی میموند با امید به آینده...امیدی که ثابت میکرد زندم...نفس میکشم و خدایی هنوز اون بالاها دلواپسه...نگران یکی از بنده های زبون نفهمشه...ولی...الان وقتی گریه میکنم...بیشتر و بیشتر آرزوی میکنم کاش نبودم...کاش زمان بر میگشت...کاش..
و سرم چیزی نمونده که بترکه...
تاحالا شده توی یک جمع که همه شادن و با بیخیالی راجع به زندگی روزمره صحبت میکنن و گاهی صدای خندهاشون گوش و کر میکنه باشی و احساس کنی وصله ی ناجوری هستی؟؟؟تو پیرزن و چه به خندههای از ته دل...؟؟؟اون موقع است که میگی ای وای...جوونی...
سقوط من در خودمه...
آروم باش...بالاخره تموم میشه...
سلام...
نمیدونم چی من و به این وبلاگ میکشونه...شاید چون فقط واسه خودمه و کسی ازش خبری نداره...ولی مهم نیست...مهمه؟؟؟نه...
لعنتی...
سلام...
زندگی کردن کلا سخته...از اون سختتر شاد زندگی کردنه...و سختتر از همه زمانی هست که میبینی اون چیزایی هم که یه زمانی شادت میکرد حالا تکراری شده...دیگه نمیتونه به هیجانت بیاره...ناخوداگاه ازش متنفر میشی...و من الان از همه چیز متنفرم!حتی از تو...از خودم...از همه...
هنوز سردرگمم...هنوز خودم و هم نمیتونم تحمل کنم...نمیدونم چه کاری درسته...هنوز درگیر باید و نباید ها هستم...و این انتظارات لعنتی...خودم هم خودم و باور ندارم...چون میدونم چی میخوام...چی دوست دارم...ولی جرئت انجامشون رو ندارم...از ترس نیست...خودم هم نمیدونم چه مرگمه...من اینجوری نبودم...اون نیلوفری که من میشناختم از هیچی واهمه نداشت...و به اینجا که میرسم با همه ی وجود از خودم متنفر میشم...
و پوچی...
خیلی خستم...